شمارهٔ ۵۱
گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدنصورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن
من کنم گریه و او خنده کند حاجت نیستروز باران به چمن رفتن و بستان دیدن
زلف بردار ز رخساره که نیکو نبودکفر را این همه هم صحبت ایمان دیدن
دیده را غرقه به خون گر نکنم پس چکنماو مرا دید پریشان ز پریشان دیدن
هرکه در خواب سر زلف پریشان تو دیدسیر هرگز نشد از خواب پریشان دیدن
رخت آسان نتوان دید که آسان نبودچشم را چشمه خورشید درخشان دیدن