گنج

شمارهٔ ۵۰

من گرفتم آفتاب از چارسو آید برونروزکی گردد شب ماگرنه او آید برون
زرد رویی ها کشید از رویش امروز آفتابمن نمیدانم که فردا با چه رو آید برون
بس که زلفش بر زبان می آورم نزدیک شدکز زبانم چون زبان شانه مو آید برون
بوی زلفش را شنید از باد اینک برگ گلبا صبا از باغ بهر جستجو آید برون
گر تو را نقصی یست عاشق شو که کامل می شویگرچه بد باشد طلا زآتش نکو آید برون
می توانم ساخت با ناسازگاری های چرخکو کسی کز عهده آن تندخو آید برون