شمارهٔ ۴۹
دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار منکسی کو تا بگرید بر من و بر روزگار من
بود طفل عزیز خانه ی دل اشک رنگینمگهی بر دوش مژگان است و گاهی بر کنار من
غباری از تو گفتی دارم اندر دل عجب دارمتو خود زین بیش بر باد فنا دادی غبار من
شب از زلف تو بر دارد سیاهی و درازی رابه شب زان دارد الفت دیده شب زنده دار من
رخی کز اشک خونین شسته شد زردی نمی بیندبحمدالله خزان از پی نمی بیند بهار من
تو گویی چاره دل کن ز اول دل نمیدادماگر در دست من بودی عنان اختیار من
زبس کز شعله آه جهان سوزش کنم روشنز روز کس ندارد پای کم شب های تار من
معانی تازه و الفاظ تر ، سیراب میگردداگر بر تشنه ای خوانند شعر آبدار من