شمارهٔ ۴۸
مرا بیگانه ای بیگانه میگرداند از یارانبرای بی وفایی می کنم ترک وفاداران
اگر جوید بهانه بهر قتلم چشم بیمارشچنین باشد بهانه جوی می باشند بیماران
نگاه چشم مستش سوی غیر و من ازین خوشدلکه با هم درنگیرد صحبت مستان و هشیاران
بگاه گریه دل ذوق دگر یابد ز خون خوردنگواراتر بود می روز باران نزد میخواران
اسیران غمش دانند قدر کشته گردیدنکجا داند کسی قدر خلاصی چون گرفتاران