شمارهٔ ۴۷
یا رضای دوست باید یا رضای خویشتنآشنای او نباید آشنای خویشتن
آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنمتا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن
من سزای آتش و از دیده آبم برکناردر کنار خود نمی بینم سزای خویشتن
گرنه در آیینه خود را دیده ای زنجیر زلفاز چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن
بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختمعاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن
گفتمش درد دل و گفت از خدا شرمی بدارکس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن
ای که میگویی چرا بر خود نمیسوزد دلتآتشم، آتش نمیسوزد برای خویشتن