گنج

شمارهٔ ۴۶

سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکنپیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه راآتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شو گره ای گریه تا دم درکشمتا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن
ای که می سوزی مرا با ناله زارم بسازبا تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن
رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمننکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن