گنج

شمارهٔ ۴۵

مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه‌امکز نگاه آشنایش از خرد بیگانه‌ام
من شرارم دوری آتش نمی‌سازد مراتا ز آتش دور گشتم با فنا هم‌خانه‌ام
بی‌نصیبم از شراب وصل گویی چون حبابسرنگون ایجاد شد روز ازل پیمانه‌ام
هر نفس با مرگ امیدی به سر می‌آورمنگذرد یک دم که شیون نیست در ویرانه‌ام
آن ز هر شمعی در آتش این ز هر گل در خروشننگ عشاقند دائم بلبل و پروانه‌ام