شمارهٔ ۴۴
زهر چشم تندخویی کو که دل پرخون کنم؟کامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
از برای درد دیگر خانه خالی می کنمشادمانی نیست گر دردی ز دل بیرون کنم
بخت شد از ناله ام بیدار و تا خوابش بردساعتی افسانه خوانم ساعتی افسون کنم
رشک نگذارد که گویم پیش غیر احوال خوداز حدیث درد او ترسم دلی را خون کنم
بیش ازین چشم جفا دارم از آن بت کاشکیمیتوانستم محبت را ازین افزون کنم