شمارهٔ ۴۳
بر سر کوی تو روزی چند جا میخواستیماز فلک یک حاجت خود را روا میخواستیم
باد بیرون میبرد از گلستان گل را مگرشد نصیب گلستان آن گل که ما میخواستیم
دیر میآرد به مشتاقان نسیم پیرهنقاصدی چابکتر از باد صبا میخواستیم
در قیامت هم ستم بر ما شهیدان کردهاندجان به ما دادند و ما جانانه را میخواستیم
دوری از حد رفت میترسم که بعد از مرگ جانگم کند گویی که ما آنجاش جا میخواستیم
نیست ما را قوت گفتار ورنه وصل یاربا وجود ناامیدی از خدا میخواستیم
از سخندان لب فرو بندم که در ایران نماندبا سخن امروز یک کس آشنا میخواستیم