گنج

شمارهٔ ۵

ز گریه منع مکن دیده پر آب مراکه برطرف کنی از کشتن اضطراب مرا
مرا بسوز پس از کشتنم که سیمابممگر به آب دهد کلبه خراب مرا
شکفته دیدم گل های داغ و دانستمکه سوی من نظری هست آفتاب مرا
ز دیده منت شب زنده داری از چه کشمکه غمزه ی تو به تاراج برد خواب مرا
گداخت پیکرم از جوش خون چه چاره کنمکه شیشه تاب نمی آورد شراب مرا