شمارهٔ ۴۱
ما پای در گل از دل دیوانهٔ خودیمما غرق خون ز چشم سیه خانهٔ خودیم
گلخن نمود بر سرما اشک ما خرابپیوسته خود خراب کن خانهٔ خودیم
خون جگر خوریم و نگیریم می ز کسیعنی همیشه مست ز پیمانهٔ خودیم
عمری گذشت و شکوه زلفش نشد تمامدر حیرت از درازی افسانهٔ خودیم
عاشق تو را که بیند از آشناییستما ای حسن به هرزه نه بیگانهٔ خودیم