گنج

شمارهٔ ۳۹

ز مژگان پر برآوردست و سویش می‌پرد چشممدلی دارم نثار خاک راهش می‌برد چشمم
چو طفل ناخلف چون از نظر خواهد فکند آخرسرشکم را به خون دل چرا می‌پرورد چشمم
دمادم می‌کند دامان مژگان پر ز در گویابرای سرمه خاک رهگذارش می‌خرد چشمم
میان چشم و دل پیوسته چون بودی نمی‌دانمکه با این دشمن خونی به سر چون می‌برد چشمم
چرا درهای اشکم را چنین در خاک می‌ریزداگر جز خاک پایش در نظر می‌آورد چشمم