شمارهٔ ۳۴
از صبوری لاف زد خون دل ناشاد ریزخار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوزوز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شومخویشتن را خون کن و در دامن صیاد ریز
مست عشقم لطف را از قهر نتوانم شناختخواه جرمم بخش و خواهی ناوک بیداد ریز
ای صبا گر میتوانی پای خسرو نازک استخار راه عشق را در دیده فرهاد ریز