گنج

شمارهٔ ۳۳

جان سپردیم و اسیریم درین دام هنوزسر نهادیم و ندانیم سرانجام هنوز
نیم سوزی سبب دود بود هیزم راهر که در عشق کشد آه بود خام هنوز
جان نثار قدمش کردم و ایامی رفتباورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
آستان بوس تو در حوصله‌ام کم گنجدمن که مستم ز تماشای در و بام هنوز
کرده پیغام که گر جان بدهی بوسه دهممی‌فرستد بت من بوسه به پیغام هنوز