شمارهٔ ۲۹
به افسون بخت من چین از جبین یار نگشایدبلی از هر نسیمی گل درین گلزار نگشاید
چنان بگرفته در آغوش چشمم نقش رخسارشکه از یکدیگر او را مژده دیدار نگشاید
همین فرق است از منصور تا من که آن چنان خوارمکه بهر سوختن هم کس مرا از دار نگشاید
زمن هر ذره خواهان غم و ترسم که چون جاییهجوم مشتری شد کاروانی بار نگشاید
هوسناکان وصال دوست می جویند عاشق راسرت گردم، گره بر کار زن تا کار نگشاید