گنج

شمارهٔ ۲۶

دل به چین زلف بندم چین ابرو چون بپایدزآن که چیزی کان نپاید، دل به او بستن نشاید
گفتمش بنشین زمانی تا مگر سیرت به بینمگفت چون خورشید بنشیند دگر کی رخ نماید
ای که می گویی شبت را روزی از پی هست، یا ربروز من از پی نیاید هرچه می آید بیاید
بلبل از بیرحمی گل می کند فریاد و افغانباغبان کز درد واقف نیست، گوید می سراید
آمدی ممنونم اما گوئیا، ره کرده ای گمگر نه لیلی ره کند گم بر سر مجنون نیاید
گرچه منع از گریه کردی، زخم ها در دل افکندیگر خدا یک دربه بندد، صد در دیگر گشاید