شمارهٔ ۱۹
یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبردجان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمیخاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست راکین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیستهمچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشدهیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد