شمارهٔ ۱۸
ز ضعف تن مژهام را به هم رسیدن نیستنبستن مژه از مرده بهر دیدن نیست
خوشم به سنگدلیهای او که درد مرادل ار نه سنگ بود، طاقت شنیدن نیست
مرا جفای تو پابستهتر کند، آریچو پر بسوزد پروانه را پریدن نیست
به خون تپیدن بسمل، یقین نمود مراکه بعد کشته شدن نیز آرمیدن نیست
چه شد که از رخ او گل نچیدهام کان گلبرای زینت باغ است، بهر چیدن نیست
تأسف است که بر روزگار رفته خوردبرای کشته شدن صید را تپیدن نیست
چگونه آه کشم، کآنچنان گرفتارمبه دست غم که مجال نفس کشیدن نیست