گنج

شمارهٔ ۱۶

نسبتی محراب ابرو را به هر محراب نیستآن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بودعالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف اوتا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایمگر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
این منم یارب که می بینم رخش را بی نقابای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماندسیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست