شمارهٔ ۲۱
باز این منم گذاشته در کوی یار پایبر اختیار خود زده بی اختیار پای
در چارباغ عالم من نایب گلمسوزم گرم نباشد بر فرق خار پای
روزی که در رهش ننهم نار پیکرمدوری کند چو همدم ناسازگار پای
مشغولش آن چنانم بعد از وفات همکز جا نخیزم ار نهد بر مزار پای
بنگر جنون که یار ندیدیم و دیده رابستیم تا برون ننهد عکس یار پای
پامال حادثات از آنم که هیچ گهبر بخت خفته ام نزند غمگسار پای
تنگ است دهر ز آن نتواند گذاشتناشکم برون ز دیده خونابه بار پای
خارم به پا خلاند چرخ ستیزه گرگر فی المثل گارم بر لاله زار پای
ثانی نداشت گام نخستین من مگرهم نقش پای کرد مرا در حصار پای
راه است راه عشق که باید شدن به سردانسته ام که نایدم آنجا به کار پای
اما بدین قدر که نهم سر به جای پااز گل برون نیاوردم روزگار پای
نه نه چه عذر گویم من خود به اختیاربرجای سر نهادم در کوی یار پای
گر سر عزیزتر شمرم تا نهاده امدر روضه ی امام صغار و کبار پای
سلطان علی موسی جعفر که زابرشبر دیده فلک نهد از افتخار پای
دریای مکرمت که باب سخای اوشستست بخت اهل هنر از نگار پای
بر آسمان زرایش گیرد ستاره نوروندر هوار حفظش گیرد قرار پای
ماند چو شعله ی خور جاوید اگر نهدز آتش به باد حفظش بیرون شرار پای
بالاتر از سپهر برین جاکند اگرگوید به مرکز کل کز گل برآر پای
خون کشتی شکسته شود غرق اگر نسیمبا یاد حلم او نهد اندر به حار پای
پهناور است لجه جودش چنان که موجتا روز حشر زو ننهد بر کنار پای
از انفعال رایش هر شام آفتابمجنون صفت گذارد بر کوهسار پای
در روزگار عدلش مرغان نمی نهندبی اذن باغبانان بر شاخسار پای
بر سیم دوخت چشم در ایام او از آنشاخ شکوفه خورد ز باد بهار پای
از گردش سپهر دو روزی اگر نهادبر مسندش مخالف بی اعتبار پای
قهر وی از اثیر نهادست چرخ راتا روز حشر بر سر سوزنده نار پای
ریزد ستاره همچو شکوفه ز باد اگرقهرش زند به طارم نیلی حصار پای
گر پیرهن قبا نکند گل ز شوق اودر گلستان دگر نگذارد هزار پای
شاها تو آنکسی که نهادست جد توبرجای دست ایزد پروردگار پای
پوید به آستان رفیع تو آسمانزان هرگزش ز پویه نگردد فکار پای
محروم از آستان تو شد هر قدم چو منبر خاک می نشیند ازین رهگذار پای
گر باشدش خبر که به کوی تو میرسدزین بس به جای دست مکد شیرخوار پای
دانست از ازل که تو پا می نهی بر اوننهاد بر زمین فلک بی مدار پای
از غیبت از حضور همان به که بندگانننهند بر بساط خداوندگار پای
خصم ترا برای فرار از تو در رحمپاروید از سراپا هم چون هزار پای
در عرصه ی وجود تو فرمان اگر دهیبا هم نهند زین پس لیل و نهار پای
کز ذره حلم تو گردد بر او سوارخنگ زمین در آب نهد هر چهارپای
دیری یست تا گذاشته کلک فضول مندر شاه راه مدحت ای شهسوار پای
شعرم هنوز پای ز دنبال می کشدبا آن که داده جود تواش بی شمار پای
شد باردار کلک ضعیفم به دخترانپهلوی هم نهد ز گرانی بار پای
اکنون چگونه پویه کند باد و پارهیکزبهر پویه اش نبود بس هزار پای
شاها ز ضعف حالم و از ضعف پیکرماز آستانه است نشود کامکار پای
زین تیره بوم کاش برون افکند مراگویند کار دیده کند جای تار پای
نتوانم از ضعیفی برپای خواستنبر دامن من ار بفشارد غبار پای
با این ضعیف پیکر و با این ضعیف بختدارد هنوز خواهش من استوار پای
شاید به دستگیری صاحب در آن حرمبار دگر گذارم ای شهریار پای
امیدگاه خلق که تا آستان اوستجای دگر نمی نهد امیدوار پای
خورشید آسمان سیادت که ذره راخورشید سازد از مهدش در جوار پای
بنهاد رخ به خاک درش کس که عاقبتننهاد بر سپهر ز غرو وقار پای
در روزگار بخشش بی انتظار اوبر صفحه از قلم ننهد انتظار پای
مخدوم کاینات ابوطالب آن که زدبر طارم سپهر برین آشکار پای
چون مدح گویمش که نیارد نهاد کسدر بزم او زدهست کهَر روز بار پای
چون مدح گویمش که نظیرش سخن شناسننهاد بر بسیط زمین هیچ بار پای
ای آسمان جناب که خورشید زرنثاربرسد چو سائلانت روز نثار پای
بزمی که آن نه بزم تو باشد نمی رومگر باشدم بر آتش از اضطرار پای
آری کسی که آمده یکره ببزم تودر بزم دیگران نگذارد ز عار پای
ممدوح من کسی است که باشد شخن شناسنه آن که گه زرم دهد و گه چهار پای
مدح مرا بسیم نیارد خرید کسگر بر سر درم نهدم چون عیار پای
من شاعرم ولیک آنان که به خلافچون مور از ترددشان شد هزار پای
بهر شکم به سینه نمایند راه طیگرفی المثل نباشدشان همچو مارپای
از روی پایشان شده شرمنده شهرودهوین قوم راز پویه نشد شرمسار پای
آن آب نیست ز آبله پایشان چکانبر حال خویش گریه کند زار زار پای
تریاکی تردد درهاست پایشانگر کم کنند لرزدشان از خمار پای
چون کوکنار تلخ مراجند و در طلبشد رخنه رخنه شان چو سرکو کنار پای
گردانم این که بر درد و نان برد مرامن خود بدست خویش کنم سنگسار پای
زانان نیم که چون نهم از شعر پا برونباید کشیدنم زمیان بر کنار پای
با آن که شاعرانم در شعر و در علومبوسند و فاضلان فضایل شعار پای
امروز در قلم و عالم منم که هستدر جاده ی سخنوریم برقرار پای
اشعار من عراق و خراسان گرفته اندو اکنون نهاده اند بهند و تتار پای
گیرند عالم اکنون کاکنون نموده اندنوزادگان خاطر من استوار پای
گیرد سر خود ار به مثل سحر سامریستهرجا نهاد این سخن آبدارپای
وا پس ترند بیشتر ار چه نهاده اندجمعی درین زمین ز سر اقتدار پای
آری رسد پیاده بمنزل پس از سوارگرچه بره گذارد پیش از سوار پای
نیک است تیغ هندی اندر میان ولیچندان که در میان ننهد ذوالفقار پای
پر صرفه نبرد که با من نهاد خصماندر مصاف شعر پی گیر و دار پای
جز کوریش نتیجه نباشد اگر نهددر رزمگاه رستم و اسفندیار پای
زانان نیم که گویم همچون مقلدانکز جای پای بیش روان برمدار پای
بی دستیاری دگری فکر عاجزماز جای برنگیرد بر کاروار پای
و آن هم نیم که گویم گلبیزهای زشتکاین طرز تازه است برین رهگذار پای
بیرون روم ز راه چو کوران کوردلگه بر یمین گذارم و گه بر یسار پای
پهلوی هم نهم دو سه لفظ سمج کزومعنی گریزد از کشیش در چدار پای
پس پس روم وز آنسوی بام اوفتم بزیرگر گویدم کسی که منه بر کنار پای
خیرالامور اوسطها گفت مصطفیبیرون منه ز گفته او زینهار پای
دارم ازین مقوله شتر کز بهابلینبود ستارگان را بر یکمدار پای
این عیب نیست عیب همان است کز طریقبیرون نهند چون شتر بی مهار پای
با دانشی که گر یکی از صد بیان کنمبوسه خرد مرا ز لب اعتذار پای
خود را به شعر شهره نمودم چون من نخوردهرگز کس از زمانه ناپایدار پای
دوشیزگان طبعم کامروز می زننداز همت تو بر گهر شاهوار پای
بر آستان مدح به یک پا ستاده اندیک دم به پای بوسی ایشان سیارپای
شعرم بود غریب خراسان و بر غریبعیب است اگر زنند سران دیار پای
نبود کنایه طرز من الحق کشیده بودزین راه طبع قادر معنی گذار پای
لیکن اگر نگویم گویند منکرانزین ره کشد ز عاجزی وانکسار پای
وقت دعا رسید همان به که فکرتمدر دامن آورد ز پی اختصار پای
تا سیم ریز یابد در بارگاه دستتا استوار یابد در کارزار پای
پیوسته باد دست جواد تو سیم ریزهرگز مباد خصم تو را استوار پای
بهر موافقانت گشوده سپهر دستبهر مخالفانت فرو برده دار پای
خصمت چو پای راه نشین باد خاکسارچندان که ره نشین بود و خاکسار پای
مشتاق پای بوس تو زآن گونه آسمانکز شوق هر زمانت گوید به یار پای