گنج

شمارهٔ ۱۰

گرفتم آینه تا بنگرم حقیقت حالز ضعف خویش نبینم در آینه تمثال
همیشه گریم و هیچش سبب نمیدانمبسان طفلی که آتش گرفته در چنگال
زجور چرخ نه اکنون خمیده ام که نخستخمیده قامت زایند مادرم چو هلال
شکسته بالم از خلق از آن کناره کنمکناره گیر مرغی که بشکنندش بال
به هیچ سو ننهادم قدم که روز سیاهمرا نیامد مانند سایه از دنبال
جهان به نوعی در چشم من شده تاریکه روز و شب را بینم همین به یک تمثال
زبس که سر به گریبان کشیده آه زدمتنور تافته گردید بر تنم سربار
به خون ناب شود اندرو چو آب کننداز آن سپس که زخاکم کند زمانه سفال
اگر دو گام روم بیست جای بنشینمبسان پیران با آن که بیست دارم سال
بدین طریق سراسیمه داردم گردونکه می ندانم چون کودکان یمین ز شمال
کنون که لذت خونابه جگر دیدماگر بسوزم لب تر نمی کنم به زلال
قدم نیارم بیرون نهاد از خانهزبس که برد رو بامم هجوم کرده کلال
بدان صفت که نیارد برون شد زایرز کثرت ملک از روضه ی سپهر جلال
امام ثالث کالبته ثانی او بودیاگر محال نبودی دو ایزد متعال