رباعیات شیخ انصاری (نقل از کشف الاسرار و انوارالتحقیق)
شمارهٔ ۱بر چهره خوب تو فشاندیم ثناشمارهٔ ۲از قطره آب نطفه بنگاشت مراشمارهٔ ۳با عشق روان شد از عدم مرکب ماشمارهٔ ۴در هجر تو کار بی نظام است مراشمارهٔ ۵ای شاخِ امیدِ وصلِ عاشق به بر آشمارهٔ ۶از هجرِ تو چیست جز ملامت ما راشمارهٔ ۷گر نه سبب تو بودی ای دُرّ خوشابشمارهٔ ۸چشمی دارم همه پر از صورت دوستشمارهٔ ۹پیش تو رهی چنان تباه افتاده استشمارهٔ ۱۰ما را بجز این زبان زبانی دگر استشمارهٔ ۱۱بیرون ز همه کون درون دل ماستشمارهٔ ۱۲در قصه عشق تو بسی مشکلهاستشمارهٔ ۱۳ما را همه هر چه هست ایثار تو راستشمارهٔ ۱۴دریای ملاحتی و موج حسناتشمارهٔ ۱۵روز از هوست پرده بیکاری ماستشمارهٔ ۱۶آوه که دلارام دلم برد و گریختشمارهٔ ۱۷در کوی تو سرگشته شوم باکی نیستشمارهٔ ۱۸دزدیده رهی ز تو خیالی بنگاشتشمارهٔ ۱۹وصف تو چه جای حکمت اندیشانستشمارهٔ ۲۰گر پای من از عجز طلبکار تو نیستشمارهٔ ۲۱آسایش صد هزار جان یکدم توستشمارهٔ ۲۲بسیار خلایق اند جویان رهتشمارهٔ ۲۳امروز که ماه من مرا مهمانستشمارهٔ ۲۴زنجیر معنبر تو دام دل ماستشمارهٔ ۲۵دیدی ملکی که دست درویش گرفتشمارهٔ ۲۶ما را سر سودای کس دیگر نیستشمارهٔ ۲۷یکدانه ز حق هر که در گردن تستشمارهٔ ۲۸اند رهمه عمر من شبی وقت صبوحشمارهٔ ۲۹گفتم چو دلم با تو قرین خواهدبودشمارهٔ ۳۰جز عشق تو بر فلک دلم شاه مبادشمارهٔ ۳۱ز اول که مرا عشق نگارم بربودشمارهٔ ۳۲مردی که براه عشق جان فرسایدشمارهٔ ۳۳جوینده تو همچو تو فردی بایدشمارهٔ ۳۴یکبار بکوی ما گذر باید کردشمارهٔ ۳۵بامات همی نهفته رازی بایدشمارهٔ ۳۶شبهای فراق تو کمانکش باشدشمارهٔ ۳۷رو گرد سراپرده اسرار مگردشمارهٔ ۳۸در عشق تو، گبر ناب من دانم بودشمارهٔ ۳۹آن دل که تودیدی همه دیگر گون شدشمارهٔ ۴۰این دیده من همه جمالت خواهدشمارهٔ ۴۱آنکس که ببندگی قرارش باشدشمارهٔ ۴۲از بی ادبی کسی به جائی نرسیدشمارهٔ ۴۳اندر ره فقر دیده نادیده کنندشمارهٔ ۴۴با صنع تو هر مورچه رازی داردشمارهٔ ۴۵روزی که سر از پرده برون خواهی کردشمارهٔ ۴۶بر همت من زمانه را ناز نماندشمارهٔ ۴۷در باغ جمال تو دری بگشادندشمارهٔ ۴۸دل را اثر روی تو گل پوش کندشمارهٔ ۴۹این درویشان ز وصل بوئی دارندشمارهٔ ۵۰غم خواره آنم که غم من نخوردشمارهٔ ۵۱تا دل زعلایقت یگانه نشودشمارهٔ ۵۲دانی که ترا عشق چه میفرماید؟شمارهٔ ۵۳گر دامن دیدار تو بر چنگ آیدشمارهٔ ۵۴او نیک و بد مرا نکو میداندشمارهٔ ۵۵بادی که ز کوی عشق تو برخیزدشمارهٔ ۵۶هر درد که زین دلم قدم برگیردشمارهٔ ۵۷قومی که زهر چه دون ما پاک زدندشمارهٔ ۵۸آن را که به دوستی ورا مست کنندشمارهٔ ۵۹درویش برو حق عبادت بگزارشمارهٔ ۶۰تا بادل من گرفتی ای جان تو قرارشمارهٔ ۶۱گفتی مگذر بکوی ما در مخمورشمارهٔ ۶۲گفتم چه نهم پیش دو زلف تو نثارشمارهٔ ۶۳اندر همه عمر من شبی وقت نیازشمارهٔ ۶۴ای دُرّ به چنگ آمده در عمر درازشمارهٔ ۶۵اول تو حدیث عشق کردی آغازشمارهٔ ۶۶ای واقف اسرار ضمیر همه کسشمارهٔ ۶۷دل زان خواهم که بر تو نگزیند کسشمارهٔ ۶۸از باد صبا خسته شود رخسارششمارهٔ ۶۹یک تیر بنام من ز ترکش برکششمارهٔ ۷۰خون شد دل مسکین ز جگر خاری دلشمارهٔ ۷۱من آن توام تو آن من باش ز دلشمارهٔ ۷۲در هجر همی بسازم از شرم خیالشمارهٔ ۷۳هر روز من از روز پسین یاد کنمشمارهٔ ۷۴یاد تو انیس خاطر غمگینمشمارهٔ ۷۵گفتم که براز اوج برین شد بختمشمارهٔ ۷۶مِهرِ تو به مُهرِ خاتمِ جم ندهمشمارهٔ ۷۷بیم است که از عشق تو رسوا گردمشمارهٔ ۷۸زان پیش که خواستی منت خواسته امشمارهٔ ۷۹بر آتش عشق جان همی عود کنمشمارهٔ ۸۰گلها که من از باغ وصالت چیدمشمارهٔ ۸۱هر مرحله ای که بود راهی کردیمشمارهٔ ۸۲آن شب که من از فراق تو خون گریمشمارهٔ ۸۳سیاره عشق را منازل مائیمشمارهٔ ۸۴گاهی بطینت خود افتد نظرمشمارهٔ ۸۵بر شاخ طرب هزار دستان توایمشمارهٔ ۸۶دلرا تو بنار عاشقی بریان کنشمارهٔ ۸۷با خود ز پی تو جنگها دارم منشمارهٔ ۸۸یارب ز شراب عشق سر مستم کنشمارهٔ ۸۹ای منظر تو نظاره گاه همگانشمارهٔ ۹۰گر کافرم ایدوست مسلمانم کنشمارهٔ ۹۱دیدیم نهان گیتی واصل جهانشمارهٔ ۹۲در عشق تو من کیم که در منزل منشمارهٔ ۹۳امروز گذشت بر من آن سرو روانشمارهٔ ۹۴ای دوست بجملگی ترا گشتم منشمارهٔ ۹۵چندان ناز است از عشق تو در سر منشمارهٔ ۹۶شوریده شدای نگار دهر من و توشمارهٔ ۹۷جز گرد دلم گشت نداند غم توشمارهٔ ۹۸دل کیست که گوهری فشاند بی توشمارهٔ ۹۹ای عقل اگر چند شریفی دون شوشمارهٔ ۱۰۰گر آب دهی نهال خود کاشتهشمارهٔ ۱۰۱در عشق تو بی سریم سرگشته شدهشمارهٔ ۱۰۲قصه چکنم حیلت و رنگیم همهشمارهٔ ۱۰۳تا در ره عشق او مجرد نشویشمارهٔ ۱۰۴با فاقه و درد همنشینم کردیشمارهٔ ۱۰۵با داده حق اگر تو راضی باشیشمارهٔ ۱۰۶با خلق میامیز که مغرور شویشمارهٔ ۱۰۷گشتم به هوس گرد بد و نیک بسیشمارهٔ ۱۰۸بنمای رهی که ره نماینده توئیشمارهٔ ۱۰۹نور دلی ارچه جفت نارم داریشمارهٔ ۱۱۰گفتم صنما نگر که جانان منیشمارهٔ ۱۱۱گرزین دل سوخته برآید شرریشمارهٔ ۱۱۲ای ماه برآمدی و تابان گشتیشمارهٔ ۱۱۳تولاله سرخ و لؤلؤ مکنونیشمارهٔ ۱۱۴شهری همه بنده و رهیگان داریشمارهٔ ۱۱۵در چشم منی روی بمن ننمائیشمارهٔ ۱۱۶اندر دل من بدین عیانی که توئیشمارهٔ ۱۱۷در صورت اگر موسی و هارون آئیشمارهٔ ۱۱۸تا شمع صفت مجردی نگزینی