شمارهٔ ۱
عشق چون دل سوی جانان می کشدعقل را در زیر فرمان می کشد
شرح نتوان داد اندر عمرهاآنچه جان از جور جانان می کشد
تا کشید از خط مشکین گرد ماهدل قلم بر صفحه جان می کشد
چرخ بر دوش از مه نو،غاشیهاز بن سیّ و دو دندان می کشد
کور دل ماها که می بیند رختوانگهی از نیل چوگان می کشد
کوه همرنگ لبت لعلی نیافتتیغ در خورشید رخشان می کشد
چشم من در تشنگی زان غرقه شدکاب از ان چاه زنخدان می کشد
با چنین حسن ار وفایی داشتیکار ما آخر چنین نگذاشتی
دست گیر ای جان که فرصت در گذشتپایمردی کن که آب از سر گذشت
روی چون خورشید بنمای از نقابکابم از سر همچو نیلوفر گذشت
ای بسا کز هجرت آب چشم منهمچو باد مهر جان بر زر گذشت
گفتی از پس مرگ تو باشد وصالهم نبود و مدتی دیگر گذشت
چند گویی سرگذشت دل بگویکار دل اکنون گذشت از سرگذشت
از لب تو بلعجب تر پاسختکان چنان تلخست و بر شکر گذشت
وای توکت خون من در گردنستورنه نیک و بد مراهم درگذشت
جان چو سنگین بود تاثیری نکردورنه هجران تو تقصیری نکرد
سلسله بر طرف دنیا افکندتا مرا در بند سودا افکند
سرکشی بر دست گیرد هر زمانتا مگر این کار در پا افکند
دل به حیله می برد از عاشقانوانگهی در قعر دریا افکند
گاه وعده دانم از بهر امیدبر ره امروز و فردا افکند
از فراقش ذره ای گر کم شودآفتابش سایه بر ما افکند
دل اگر از دست او آهی زندآتش اندر سنگ خارا افکند
خود نیندیشد که روزی عاشقشباوری با صدر دنیا افکند
رکن دین مسعود سعد روزگارکز وجودش خاست سعد روزگار
ای زلطفت جان اغانی یافتهوی زجودت از امانی یافته
ای رسیده قدر تو تا عالمیکو نشان از بی نشانی یافته
نه سپهر از دور اول چون تو دید؟نه جهانت هیچ ثانی یافته؟
زیر هر حرفی ز تو گاه سخنجان دانش صد معانی یافته
باد از لطفت سبک روح آمدهخاک از حلمت گرانی یافته
سوسن آزاد اندر مدح تواز طبیعت ده زبانی یافته
در جهان امروز بُردابُرد توستدولت و اقبال تیغ آورد توست
از بیانش در مکنون می جهدوز بنانش گنج قارون می جهد
معنی روشن ز لفظ درفشانشهمچو برق از ابر بیرون می جهد
از نهیبش قطره قطره جوی جویاز مسام دشمنش خون می جهد
عاریت دارد ز رای روشنششعله ای کز مهر گردون می جهد
با کف گوهرنشان او حبابچون عرق بر روی جیحون می جهد
کار او بین فلک چون می رودخصم او بین کز جهان چون می جهد
باش تا گردد شکفته گلبنشکاین صبا بر غنچه اکنون می چهد
دست و طبعش آن چنان راد آمدندکان و بحر از وی به فریاد آمدند
منبر از وعظت ممکن می شودمسند از دستت مزین می شود
تا تو سر بیرون زدی از جیب غیبپای فتنه زیر دامن می شود
روز بدعت از تو تیره می شودچشم ملت از تو روشن می شود
هرکجا تو برگشادی روز نطقگوهر از لفظ تو خرمن می شود
هر سری کز چنبرت بیرون شده ستریسمانش طوق گردن می شود
پیش تیغ تیز تو آتش ز شرمدر درون سنگ و آهن می شود
هم ز فر دولت توست این که خودمدح تو منظوم بی من می شود
صبح اگر بی رای تو یک دم زندخشم تو افلاک را بر هم زند
یارب این دولت چنین پاینده بادآفتابت بر جهان تابنده باد
همچو ابر از قهر تو بگریست خصمچون دهان گل لبت پر خنده باد
گوش این چرخ صدف شکل تهیپر ز در لفظ تو آگنده باد
تند باد خشم و قهرت از جهانبیخ عمر دشمنت برکنده باد
آفتاب دین تو رخشنده شدسایه تو تا ابد پاینده باد
روز تو عیدست قربان تو خصماین چنین عیدی تو را فرخنده باد
تا زچرخ آمد دورنگی روز و شبروزگارت رام و چرخت بنده باد
یارب این صدر جهان منصور بادچشم بد از روزگارش دور باد