شمارهٔ ۶۹
ای مثال تو را زمین و زمانکرده از راه امتثال مثول
دولتت را فتور ناممکنحشمتت را زوال نامعقول
گشته پیش تو رام و آهستهفلک تند و روزگار عجول
بر رخ آفتاب دولت توآسمان نانهاده داغ افول
در دلت نور کبریای خدایبر تنت فر معجزات رسول
کرده بر وفق رای افلاطونروح لقمان به قالب تو حلول
قلمت روز و شب کشان در پاطره جعد و گیسوی مفتول
من بدان عزتی که نفس مراستگشتم از خدمت ملوک ملول
سخن فضل می نیارم گفتزانک او شعبه ای بود ز فضول
حاصل الامر مدتیست که نیستبر در کس مرا خروج و دخول
ار چه ماندم بر آستانه تومتردد میان ردّ و قبول