گنج

شمارهٔ ۶۷

پناه اهل هنر پیشوای روی زمینتوراست چرخ نکوخواه و بخت خیراندیش
تویی که در حرم دولتت به نقل طباعموافقت دهد ایام گرگ را با میش
ز جام مهر تو نو شد زمانه شربت نوشز دست قهر تو یابد سپهر قربت نیش
بزرگوارا معلوم رای توست که منز روزگار کفافی طمع ندارم بیش
مرا که در مه دی کسوت سمور نبودگه تموز ندارم امید خرگه و خیش
بدانچه داشته ام دی چو قانعم امروزمرا چه قربت بیگانه و چه وصلت خویش
دلی که می نپذیرد جراحتش الحامبر آستانه صبرش نشانده ام به سیریش
هنوز وقت نیامد که دهر افسون گرنهد ز رحمت تو مرهمی برین دل ریش
در تو ساحل دریا و من چنین تشنه؟کف تو معدن روزی و من چنین درویش؟
کرا بماند ازین غصه جان و دل به قرار؟که تیر چرخ برآید درین مقام از کیش
شنیده ام که تو اندیشه کرده ای که مرانهی به تربیت اسباب خرمی در پیش
ازین صواب تر اندیشه نیست در عمل آرو گرنه ره مده اندیشه را به خاطر خویش