شمارهٔ ۶۵
ای صاحبی که هر که در آفاق سرکش ستاز طوق منت تو بفرسود گردنش
آنجا که رای تو به سر مشکلی فتدحاجت نیفتد به بیان مبرهنش
در نوبهار تربیتت یافت رنگ و بویهر گل که مرغزار سپهرست گلشنش
مرغی کز آشیانه اقبال تو پرداز اختران ثابته پاشند ارزنش
آتش فروغ عزم تو دارد ازین قبلدر بر گرفته اند چون جان سنگ و آهنش
ای همت تو ساکن آن بقعه کز علوبیرون هفت خطه چرخ است یر زنش
معلوم رای توست که داعی دولتتبازی ست کاسمان تو زیبد نشیمنش
انوار مدحت تو بدیدند همگناناندر ضمیر صافی و در طمع روشنش
ازانجا که لطف توست چنان کن که بعد ازینآثار نعمت تو ببینند بر تنش
بادا همیشه کسوت عمرت چنانک بختتا روز حشر دست ندارد ز دامنش