شمارهٔ ۳۸
خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دینکه عقل محض سلیمان ثانیت خواند
تویی که پنجه زور آزمای کین توزتبه قهر جرم زمین را ز جا بجنباند
سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجبکه خویش را به صف صدر خصم بنشاند
جهان پناها داعی دولت تو ظهیرکه در حمایت این آستانه می ماند
دو سال شد که درین ورطه اوفتان خیزانبه خیره بارگی روزگار می راند
نبود بر سر رفتن ز جایگه چون قطبور آسیابش بر سر فلک بگرداند
بلی زمانه ناساز و دهر پر شر و شورز بس که حال دلم خیره می بشوراند
به جان رسیدم و اینم بتر که نیست کسیکه یک دمم ز بد روزگار برهاند
بر آن نهاد دلم کام خویشتن کاکنونعنان عزم همی از تو در تو پیچاند
کند ملازمت خدمت هنر جویتمگر که هم ز هنر داد خویشتن بستاند