گنج

شمارهٔ ۲۸

خدایگان کرام جهان رضی الدینتویی که همت تو هست با فلک همزاد
زمانه چون تو کریمی به عهد ندیدسپهر چون تو لطیفی به هیچ دور نزاد
بخاست ساعقه آنجا که دشمنت بنشستبمرد حادثه آن شب که دولت تو بزاد
نسیم لطف تو در باغ دامنی بفشانددمید نکهت عنبر ز طرّه شمشاد
سموم قهر تو با کوه صدمتی بنمودبمرد آتش موهوم در دل پولاد
چنار پیش تو لاف از گشاده دستی زدکنون ندارد در دست زان سخن جز باد
از آن لطایف نعمت که یاد فرمودیاگر نهم به مثل شکر صد یکی بنیاد
چو سرو تا ابد اندر مقام آزادیبخدمت تو پیاپی ببایدم استاد
تو فرض کن که چو سوسن همه زبان گشتمکجا ز عهده تقریر آن شوم آزاد
مرا از آن گره بسته یاد می آیدکه چند کار فرو بسته مرا بگشاد
توقفی که در آن باب می رود امسالاگر ز توست مکن ور ز بی زریست مباد
چنین که من به تقاضای زر فرو شده امحدیث غلّه عجب گر بمانده ام بر یاد