گنج

شمارهٔ ۲

ای خسروی که از رخ دوشیزگان غیبهر لحظه دست فکرت تو در کشد نقاب
در عرض گاه زینت بزم تو فی المثلطاووس وقت جلوه نماید کم از غراب
حفظت به هر زمین که سپر در سپر کشیدممکن بود که رخنه شود تیغ آفتاب
وز بیم میل قهر تو کان دم به دم بودبر چشم دشمنانت نیارد گذشت خواب
شاها زکوة گوش و زبان را ز راه لطفبشنو ز من سؤالی و تشریف ده جواب
آن کس که حکم کرد به طوفان باد و گفتکاسیب آن عمارت عالم کند خراب
تشریف یافت از تو و اقبال دید و کسدر بند آن نشد که خطا گفت یا صواب
من بنده چون به پیش تو ابطال کرده امبا من چرا ز وجه دگر می رود خطاب
بر من و بال شد هنر من که صد بلابر ساعتی که من به هنر کردم انتساب
گو نیست گرد عالم و گو پست شو فلکبر من به نیم جو چو فکندم درین عذاب
طوفان من گذشت که نه ماه ساختماز آب دیده شربت و از خون دل شراب
سهل است این سه ماه دگر نیز همچنینتن در دهم به آنک نه نانم بود نه آب
لیکن ز دست فاقه بترسم که عاقبتهم من ز جان بر آیم و هم خسرو از ثواب