گنج

شمارهٔ ۱۰۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۱۴ بیت
سر ملوک جهان شهریار روی زمینبه دست و دل،حسد بحر و غیرت کانی
از آن زمان که تو بر تخت ملک بنشستیفریضه گشت که جز گرد ظلم ننشانی
مدبران قضا هر زمان فرو خوانندبه گوش فکرت تو رازهای پنهانی
اگر ز قصه من بنده بشنوی طرفیز کردگار بیابی ثواب دو جهانی
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادببه خاکدان نشابور کرد زندانی
به هر هنر که کسی نام برد در عالمچنان شدم که نیابم به عهد خود ثانی
کسی که منکر این ماجراست گو بنشینبه مجلس تو و بشنو دلیل برهانی
ز دست فاقه کشیدم هزار شربت تلخکه کس مرا ز عرق تر ندید پیشانی
چه مایه خدمت شاهان که پشت پای زدمبدان امید که در من سری بجنبانی
از آن سپس به جناب تو التجا کردممگر که حق من از روزگار بستانی
مرا ز بهر جوازی که خواستم صدرهروا بود که تو چندین به جان بگردانی
رسالتی که ز انشای خود فرستادمبه مجلس تو در ابطال حکم طوفانی
اگر در آن سخنت شُبهَت است و می خواهیکه از جریده ایام نیز بر خوانی
مرا چنانک بود هم معیشتی بایدکه بی غذا نتوان داشت روح حیوانی