گنج

شمارهٔ ۸

من که هرشب با خیالت دیده در خون کِشَمحاش لله! بار عشق دیگران چون کشم؟
گر چو گردونم بگردانی به گرد این جهاندر سرآبم گر چو گردون ناله بر گردون کشم
ور درون جان من چیزی بود جز عشق تودست گیرم جان خود را زان میان بیرون کشم
چون ظهیری از غم عشقت ندارم دست راچون شفق پا تا گریبان، دامن اندر خون کشم