شمارهٔ ۷۷
سریر سلطنت اکنون کند سرافرازیکه سایه بر سرش افکند خسرو غازی
فلک کلاه غرور این زمان ز سر بنهدکه هست افسر شه بر سر سرافرازی
خطاب خسرو انجم کنون بگردانندکه مصلحت نبود خسروی به انبازی
همای چتر همایون چو پر و بال گشادازین سپس نکند جغد دعوی بازی
چنین که قلزم دعوی درآمده ست به جوشز موج او نه خطایی رهد نه ابخازی
چنان بساخت جهان را نوای دولت شاهکه از طبیعت اضداد رفت ناسازی
از آن گذشت که گستاخیی کند پس ازینسحر به پرده دری یا صبا به غمازی
از آن سپس که صدا بانگ پنح نویت شاهکند منادی اسلام را هم آوازی
خدایگان سلاطین عصر نصرة دینکه دولتش به حوادث همی کند بازی
شکوه شهیر شاهین همتش بشکستدل عقاب سپهر از بلند پروازی
سنان و پرچم رمحش یکی به سر تیزیگرفته قله گردون یکی به سر بازی
زهی به مصر ممالک تو را عنایت حقعزیز کرده و الحق سزای اعزازی
مسافران فلک را به وهم همراهیمدبران قضا را به ذهن همرازی
ز مجلس تو نظر نگسلد همی ناهیدبدان طمع که به خنیاگریش بنوازی
تو ملک بردی ازین پس به گرد تو که رسد؟که این سخن مثل مرغزیست با رازی
اگر به غیبت تو خصم فرصتی طلبدحدیث سگ بود و دستگاه بزازی
سپهر از خط حکم تو سر نخواهد تافتاگ به تیغ سیاست سرش بیندازی
عیار مهر در اخلاص تو نخواهد گشتاگر به بوته کین سالهاش بگدازی
تو را به ملک زمین تهنیت نیارم گفتکه عقل را بود آنجا مجال طنازی
سپهر و مهر به خاک در تو می نازندبسیط خاک چه باشد که تو بدان نازی؟
ستاره دامن عصمت ز بیم درچیندچو دست حکم سوی جیب آسمان یازی
اجل ز دشمن جاهت جهان بپردازدچو لحظه ای به مهمات مُلک پردازی
همیشه تا غم و شادی به نوع ممتازندتو شاد زی که ز شاهان به عدل ممتازی
نفاد امر تو در مملکت چنان باداکه اسب حکم بر اجرام آسمان تازی
ریاضت تو چنان کرده ملک ترکی راکه هم عنان برود با شریعت تازی