شمارهٔ ۷۵
هر کجا تازه بخندید گل رخساریبر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریستکه جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابیآب بی تیرگی و آینه بی زنگاری
گر تنی داری جانیت بباید ناچارور دلی داری نگزیردت از دلداری
اندرین واقعه تنها نه منم در عالمهر کسی را به حد خویش بود تیماری
همه آفاق دربن حادثه یارند مراوین عجیب تر که در آفاق ندارم یاری
چشم من چون گلوی کشته شد از خونین اشکتا فتادم به کف خیره کشی خونخواری
تا به بازرار غمش دست به سودا بردمداستانی ست ز من بر سر هر بازاری
طره او ز دو چشمم به حیل خواب ببرددل به امید چه دادم به چنان طراری؟
شهر بر هم زد و از شحنه و والی امروزهیچ کس نی که کند دفع چنان عیاری
بارها در دلم آمد که من این مظلمه رابه در صدره آفاق برم یکباری
قبله و قدوه شاهان جهان نورالدینکه ندارد دو جهان پیش کفش مقداری
آنک حفظش ز پی دفع حوادث هر روزگرد معموره اسلام کشد دیواری
وانک در کشف حقایق چو زبان بگشایدآسمان بر در تاویل زند مسماری
ای به وجود تو توانگر شده هر درویشیوی به توفیق تو آسان شده هر دشواری
بسته چون طوق کبوتر ز مبادی وجودطوق فرمان تو در گردن هر جباری
عاشق ذکر جمیلی تو و شاهان جهاندر حدیث درمی یا سخن دیناری
چرخ با آن عظمت گشت به جاه تو مقربس بود خاصه ز خصمان قوی اقراری
نی غلط می کنم او کیست که خصم تو بودکوژ پشتی،خرفی،خیره کشی،غداری
حال بدخواه تو گر چون گل نارست رواستزود باشد که شود در دلش آن گل خاری
آسمان تازه نهالی بدماند ز زمینآن چه دانی تو که تختی کندش یا داری
سالها حاصل کان ار به هم آرد خورشیدکم ز یک روزه عطای تو بود بسیاری
لاف دریا چه زنم قاعده کان چه نهم؟گر حدیث کرم و جود تو گویم آری
جاودان فتنه سر از خواب فنا برناردتا در آفاق چو حزم تو بود بیداری
پیش رای تو خرد با همه هشیاری خویشهمچنان است که مستی به بر هشیاری
صفت گلبن جاه تو دریغ است دریغجز به الحان چو من بلبل خوش گفتاری
شعر بُندار که گفتی به حقیقت وحی استاین حقیقت چو ببینی بود آن پنداری
در نهانخانه طبعم به تماشا بنگرتا ز هر زاویه ای عرضه دهم بُنداری
این سخن گرچه در او صورت دعوی ست ولیکعقل داند که برینش نرسد انگاری
یارب این کفر ببین باز که گویی افلاکبسته اند از بر هر منطقه ای رُنّاری
من که بر خلق به صد گونه هنر دارم فخرسخره بی هنران گشته نباشد عاری
آب روی از پی نان بیهده دادم بر بادکاتشم باد چرا خاک نخوردم باری
بعد از ین چون به جناب تو تَولَا کردمچشم دارم که زچرخم نرسد آزاری
بخت،هر حادثه ای را نهد اکنون عذریواسمان هر گنهی را کند استغفاری
تا چنان پست نگردد در و دیوار وجودکه نماند ز رسوم و طللش آثاری
خانه عمر تو معمور بماناد که نیزبه ز عدل تو جهان را نبود معماری