گنج

شمارهٔ ۷۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اری۳۰ بیت
نباشدت نفسی در سر آن کله داریکه سر به کلبه احزان ما فرود آری
بدین قدر دل ما هم نگه نخواهی داشتچه دلبری که ندانی طریق دلداری؟
ز حسن خویش بدین مایه گشته ای خرسندکه سینه ای بخلی یا دلی بیازاری
مرا که پشت من از بار محنت است دو تاهفراق روی تو در می خورد به سرباری؟
بیا ببین که ز بهر نثار مقدم تودو چشم من ز چه سان می کند گهر باری
بدانچه از رگ من خون چکد دریغی نیستکه هرچه با تو کند جنس آن سزاواری
تکلُّفی نبود لایق بزرگی تواگر به خیره نگیری و عیب نشماری
زخون دیده بر آنم که شربتی سازمکه چشم شوخ تو را عادت است خونخواری
مُزَوِّرِ هوسی نیز می پزم حالیکه در دو چشم تو پیداست ضعف بیماری
تو را به ناله زیرست میل و این عجب استکه دست می نرسد جز به ناله و زاری
ز لطفها که تو با من کنی یکی اینستکه یکزمانم بی این سماع نگذاری
یکی غم از دل من پای باز پس ننهدکه دست دست به دیگر غمیم نسپاری
به هر جفا که کنی بر زمانه بندی جرمکسی زفعل تو آگاه نیست پنداری!
عنان فتنه رها کرده ای و این خوشترکه عذر لنگ برون می بری به رهواری
زمانه را همه دانند کو نیارد کردبه روزگار جهان پهلوان جفا کاری
پناه ملت اسلام،فخر دولت و دینکه کرد دولت و دین را به تیغ معماری
ز چشم دولت او تا بجست خواب عدمدگر به خواب ندیده ست فتنه بیداری
به دور او ز بس آثار عدل نتوان کردمگر به زلف بتان نسبت ستمکاری
ایا رسیده به جایی که گر جهان نبودز بهر همَّت خود قطره ای کم انگاری
کلاه گوشه قدر تو از طریق نفاذربوده از سر گردون کلاه جبّاری
فتاده جِرم زمین با همه ثبات قدمبه جنب حلم تو در تهمت سبکساری
درآمده ز ازل زیر سقف همت توچهار عنصر عالم به چار دیواری
ز عصمت تو چنان تنگ شد فضای جهانکه هست دم زدن دشمنت به دشواری
تویی که تا ابد از رنگ و بوی دولت توچمن به رنگرزی شد صبا به عطاری
ز دست ساقی لطف تو یک پیاله بودکه نرگس افکند از دست جام هشیاری
ز صوت بلبل رفق تو یک نوا باشدکه گل به پای در آرد لباس زنگاری
به یک سخن دهن ظلم را فرو بندیبه یک سخا شکم آز را بینباری
به قهر،آب فنا بر سر فلک ریزیبه لطف،تخم وفا در دل جهان کاری
زخار حادثه تا بشکفد گل انصافبه چشم خصم تو گل را مباد جز خاری
تو را ذخیره عمری که چون بقای ابدورای عقد تصرف بود ز بسیاری