شمارهٔ ۵۳
هوالعید یسقی بکاس المدامهنیئالمن فاق کل الانام
شهنشاه اعظم قزل ارسلانکه از عدل او یافت گیتی نظام
جهان داوری کاب شمشیر اوبشوید رخ شب ز گرد ظلام
بداندیش را از تف قهر اوبه جای عرق خون چکد از مسام
به بخشش همی فرق نتوان نهادمیان کف او و فیض غمام
زرفعت همی باز نتوان شناختکه قدرش کدام است و گردون کدام؟
شبانروزی از رونق بزم اوستکه بر دست نرگس برسته ست جام
زهی حمله قدرت اندر نبردشکسته دم صبح در کام شام
زچنگال شیران برون کرده ملکز کام نهنگان برآورده کام
جناب تو را آسمان در پناهرکاب تو را سدره در اهتمام
تو آن کامکاری که در حل و عقدبه دست تو داده ست گیتی زمام
تو آن شهسواری که گردون تندکمند مراد تو را گشت رام
دل خصمت آمد به جوش ای عجبهنوز اندرو آن طمعهای خام
تویی آنکه در خاتم قدر تونگین تو گردون فیروزه فام
چو ناهید در مجلست صد ندیمچو خورشید در موکبت صد غلام
زشادی دستت چو می در قدحبخندد همی خنجر اندر نیام
چو با دشمنت راز گوید فلکدهد بر زبان سنانت پیام
به تو پایدار است گیتی از آنکعرض را به جوهر بماند قیام
وجود تو تا دست درهم ندادنشد صنعت آفرینش تمام
کفت حاصل دخل دریا و کانبپرداخت در حاجب خاص و عام
ستم بر کف سایلان می کنندز دریا و کان می کشند انتقام
در این مدت از غیبت رایتتکه در ضل او چرخ دارد مقام
چه دانی که چون راست بنشسته بودمزاج جهان بر جفای کرام
ندانست کانفاس عدل تو زودمعنبر کند مملکت را مشام
مراکز هنر سرکشم بر فلکبمالند در زیر پای لئام
جهان بر دلم آن جراحت نهادکه نتواندش داد نیز التیام
مرا ز آتش طبع در مدح توزبانی ست چون آب داده حسام
قفسهای افلاک را تا ابدنیفتد چو من مرغ دیگر به دام
منم کز زمین بوس این درگه ستچو هدهد مرا تاج بر سر مدام
اگر خدمت تخت بلقیس کردسعادات این سدره بر من حرام
ندانم سلیمان ثانی چرادر این چندگاهم نبرده ست نام؟
تو جاوید بادی که هرگز نکردچو تو شاه بر کار عالم قیام
چه می گویم این لفظ بر من خطاستکه خود کل عالم تویی والسلام