گنج

شمارهٔ ۴۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگ۲۹ بیت
چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگزمانه تیز کند ناله مرا آهنگ
جفای چرخ بگیرد مرا به سختی نایوفای یار در آویزدم ز دامن چنگ
برد زمانه ناساز از سرم بیرونهوای ناله نای و نوای زخمه چنگ
چنان به درد دل از سینه برکشم آهیکه هفت آینه چرخ از آن برآرد زنگ
بضاعت سخن خویش بینم از خواریبسان آینه چین میان رسته زنگ
من از خجالت و حیرت فتاده در کنجیکه کس نشان ندهد نام دانش و فرهنگ
گهی چو عهد لئیمان نطاق صبرم سستگهی چو عذر بخیلان براق عزمم لنگ
ابای شعر مرا نیز چاشنی مطلبکه در مذاق زمانه یکیست شهد و شرنگ
فتاده ام به گروهی که در بیان شان هستمساق لفظ رکیک و مجال معنی تنگ
به قول نیک چو من نامشان برآرم زودبه فعل بد سخنم را فرو برند به ننگ
کجاست رکن بساط خدایگان تا منبرم چو شعری ارکان شعر بر خر چنگ
به پیش خسرو روی زمین برآرم بانگچنانک در خم گردون فتد غریو و غرنگ
خدایگان سلاطین بحر و بر طغرلکه در ترازوی جودش جهان ندارد سنگ
به گرد مرکز چترش مدار هفت اقلیمچو گرد قطب شمالی مدار هفت اورنگ
ز عدل شامل او بوی آن همی آیدکه در کمین گه شیران کنام سازد رنگ
ایا شهی که بریزد زیاد حمله توبه روز معرکه دندان پیل و کام نهنگ
تویی که خوشه پروین برین رواق بلندزبهر نقل جلال تو بسته اند آونگ
مثال بزم تو پرداخت نقش بند ازلهنوز نازده نقش وجود را نیرنگ
چنان به دور تو کار زمانه منظوم استکه پوست از سرزین باز شد به پشت پلنگ
اگر چو آتش و آبست دولت چه عجبکه آمده ست برون از میان آهن و سنگ
در آن زمان که اجل دشمنان جاه تو راشود مخالف آمال در شتاب و درنگ
چنان موافقت افتد سلاح را که کندزه گوزن زبان در دهان تیر خدنگ
چو بیلک تو به دنبال چشم کرد نگاهکمان به گوشه ابرو درآورد آژنگ
چنان شود که ز تیری این و تندی آنقضا کرانه کند از میان به صد فرسنگ
کند سنان تو بازی به جان خصم چنانکبه عقل دلشدگان شاهدان چابک وشنگ
قیامت است ز تیغ تو در ممالک روممصیبت است ز گرز تو در دیار فرنگ
همیشه تا به تجارت ز مرو شهجان کسبه سوی آمل و ساری نیاورد نارنگ
رخ عدوت چو نارنگ زرد و آژده بادبه سوزنی که نه زاتش گدازد و نه ز زنگ
برات بخشش تو بر وجوه عامل مرومعاش دشمنت از نقد قاضی کیرنگ