شمارهٔ ۴۶
نهی زلفین عنبر بار بر دوشحدیث ما نیاری هیچ در گوش
خروش ما زخواری ناشنیدهچرا خیره نهی زلفین بر گوش؟
چو تا با من سخن گویی ز شادیچو مرزنگوش گردم سر به سر گوش
چو من با تو غمی خواهم که گویمنداری ای عجب گویی مگر گوش؟
به احوال من سرگشته شایدکز این به بازداری ای پسر گوش
مرا کز جور تو نالان چو نایمچه مالی چون ربابی سیم بر گوش
رسید از تو به گوشم مژده وصلاگر ممکن بود جای بصر گوش
سگ کوی تو باشم گرچه ندهیبه روبه بازیم چون خواب خرگوش
تو فارغ پنبه اندر گوش کن شوخروش من فلک را گو بدر گوش
مرا بی طلعت تو باد تر چشممرا بی نعمت تو باد کر گوش
به خنده آن زمانم لب شود بازکه از آواز تو یابد خبر گوش
ز دیدار تو گردد پر قمر چشمز گفتار تو گردد پر شکر گوش
کنی در گوش حلقه مهر و مه راچو آرایی به مروارید و زر گوش
ز گوشت حلقه یابد زینت و حسنتو را از حلقه یابد زیب و فر گوش
مگر چشم تو با گوشت به جنگ است؟که دارد چشم تو تیر و سپر گوش؟
زره پوشد ز زلفت زانک باشدز تیر غمزه تو بر حذر گوش
رسید آوازه عشق من و توچو مدح خسرو غازی به هر گوش
شه آفاق سلطانشه که دارندبه امر او ملوک بحر و بر گوش
جهانگیری کز اخبار فتوحششهانراهست دایم پر سمر گوش
نه چون او دیده هرگز پادشا چشمنه مثل او شنیده دادگر گوش
سمندش چون کند جولان بگیردز بیم شیهه او شیر نر گوش
بیارایند چون خوبان به حلقهزنعل مرکبش هر تاجور گوش
نیابد بی لقای او ضیا چشمندارد بی ثنای او خطر گوش
درِ او شه ره آمد خسروان راچنان کآواز را شد رهگذر گوش
روانش آلت الهام و وحی استچو لحن وصوت را جای ممر گوش
ایا نشنیده هرگز در دو عالمشهی مانند تو نیکو سیر گوش
خلاصه از چهار ارکان تو گشتیچنان کز پنج حس شد معتبر گوش
ز الفاظ تو ای دریای افضالصدف کردار گردم پُر دُرر گوش
جهان دانشی زان بازداریبه اهل فضل و ارباب هنر گوش
از آن شادی که مرغ نظم را صیدکند سمعت برآوردست پر گوش
ز بهر خدمت صورت مدیحتگشاده دیده و بسته کمر گوش
الا تا دیده بان تن بود چشمالا تا حجره سور است در گوش
به فرمان تو بادا خسروانراز حد قیروان تا باختر گوش