گنج

شمارهٔ ۳۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اندهد۳۹ بیت
شرح غم تو لذت شادی به جان دهدشکر لب تو طعم شکر وادهان دهد
طاوس جان به جلوه درآید زخرمیگر طوطی لبت به حدیثی زبان دهد
شمعی ست چهره تو که هر شب ز نور خویشپروانه عطا به مه آسمان دهد
خلقی ز پرتو تو چو پروانه سوختندکس نیست کز حقیقت رویت نشان دهد
زلفت به جادوی ببرد هر کجا دلی ستوانگه به چشم و ابروی نامهربان دهد
هندو ندیده ام که چو ترکان جنگجویهرچه آیدش بدست به تیر و کمان دهد
جز زلف و چهره تو ندیدم که هیچکسخورشید را زظلمت شب سایه بان دهد
مقبل کسی بود که چو خورشید عارضتهجرانش تا به سایه زلفت امان دهد
گر در رخم بخندی بر من منه سپاسکان خاصیت همی رخ چون زعفران دهد
ماییم و آب دیده که سقای کوی دوستده مشک از این متاع به یک تای نان دهد
وقت است اگر لب تو به عهد مزوّریبیمار عشق را شکر و ناردان دهد
و آن بخت کو که عاشق رنجور قوتیبا این دل ضعیف و تن ناتوان دهد؟
وان طاقت از کجا که صدایی ز درد دلدر بارگاه خسرو خسرو نشان دهد
فریاد من ز طارم گردون گذشت و نیستامکان آنک زحمت آن  آستان دهد
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پایتا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
در موضعی که چون دم روح القدس ز بادنصرت همای رایت او را روان دهد
تیغش ز کله سر بی مغز دشمناننسرین چرخ را چو همای استخوان دهد
در برگ‌ریز عمر عدو صرصر اجلنوروز را طبیعت فصل خزان دهد
اطراف باغ معرکه را تیغ آب رنگاز خون کشته رنگ گل ارغوان دهد
تر دامنی دشمنش از روی خاصیترنگ از برون جوشن و برگستوان دهد
راه نجات بسته شود بر زمین چنانکمرگ از حذر نشان به ره کهکشان دهد
هر سرگرانیی که کند خصم او به عمربازوش وقت حمله به گرز گران دهد
ای خسروی که حفظ تو از راه اهتمامگوگرد را  زصولت آتش امان دهد
هر جا که رایت از در تدبیر در شودتقدیر بر وساده حکمش مکان دهد
پیرند چرخ واختر وبخت تو نوجوانآن به که پیر دولت خود با جوان دهد
فرّ همای سلطنت آن را بود به حقکش حکم تو به سایه چتر آشیان دهد
هرآهنی که بر سر چوبی کنند راستچون رُمح تو چگونه قرار جهان دهد ؟
اعجاز موسوی نبود هرکجا کسیچوبی شعیب وار به دست شبان دهد
صد قرن بر جهان گذرد تا زمام ملکاقبال در کف چو تو صاحب قران دهد
در رزم رستمی تو و در بزم حاتمیگردون تو را عنان و قدح بهر آن دهد
با بحر برزنی چو به پیشت قدح نهدوز مهر کین کشی چو به دستت عنان دهد
هر کو چو تیغ با تو زبان آوری کندقهرت جواب او به زبان سنان دهد
در گرد بارگاه تو کیوان شب یتاقتا روز بوسه بر قدم پاسبان دهد
شاها خلایق از تو عزیز و توانگرنددرویشیم سزد که به دست هوان دهد؟
پوشیده زُهره جامه زربفت و مشتریمحتاج خرقه ای است که بر طلیلسان دهد
در عهد چون تو شاهی کز فضله سخاتهر روز چرخ راتب دریا و کان دهد
شاید که بعد خدمت یکساله در عراقنانم هنوز خسرو مازندران دهد؟!
تا آسمان چو کسوت شب را رفو کندگاه از شهاب سوزن و گه ریسمان دهد
بادی چنانک کسوت عمر تو را قضایک سر طراز مملکت جاودان دهد