گنج

شمارهٔ ۴ - مسمط وطنی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۴۲ بیت
عیدِ جم شد ای فریدون‌خو بت ایران‌پرستمستبدی خوی ضحاکی است این خو نِهْ ز دست
حالیا کز سَلْم و تور انگلیس و روس هستایرجِ ایران سراپا، دستگیر و پای‌بست
بِهْ که از راهِ تمدن ترک بی‌مهری کنیدر رَهِ مشروطه اقدامِ منوچهری کنی
این همان ایران که منزلگاه کیکاووس بودخوابگاهِ داریوش و مأمنِ سیروس بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بودنی چنین پامالِ جورِ انگلیس و روس بود
این همه از بی‌حسی ما بود کافسرده‌ایممردگانِ زنده بلکه زندگانِ مرده‌ایم
این وطن رزم‌آوری مانند قارن دیده استوَقعهٔ گرشاسب و جنگ تَهَمتَن دیده است
هوشمندی همچو جاماس و پَشوتَن دیده استشوکتِ گشتاس و داراییِ بهمن دیده است
هرگز این سان بی‌کس و بی‌یار بی‌یاور نبودهیچ ایامی چو اکنون عاجز و مضطر نبود
رنج‌های اردشیر بابکان بر باد رفتزحمت شاپورِ ذوالاکتاف حال از یاد رفت
شیوهٔ نوشیروانی رسمِ عدل و داد رفتآبروی خاکِ ما بر بادِ استبداد رفت
حالیا گر بیند ایران را چنین بهرام گوراز خجالت تا قیامت سر برون نارد ز گور
آخر ای بی‌شور مردم عِرقِ ایرانی کجاست؟شد وطن از دست، آیین مسلمانی کجاست؟
حشمتِ هُرمُز چه شد؟ شاپور ساسانی کجاست؟سنجر سلجوق کو؟ منصور سامانی کجاست؟
گنج بادآور کجا شد؟ زر دست افشار کو؟صولتِ خصم‌افکنِ نادر شَهِ افشار کو؟
ای خوش آن روزی که ایران بود چون خُلدِ بَرینوسعتِ این خاکِ پاک از روم بودی تا به چین
بوده از حیثِ نکویی جنّتِ روی زمینشهریاران را بر این خاک از شرف بودی جبین
لیک فرزندان او قدرِ وُرا نشناختندجسمِ پاکش را لگدکوبِ اَجانِب ساختند
شد ز دستِ پارتی این مملکت بی‌بوی و رنگپارتی زد شیشهٔ ناموسِ ایران را به سنگ
پارتی آورد نامِ نیکِ ایران را به ننگپارتی بنمود ما را بندهٔ اهلِ فرنگ
این همه بی‌همتی نبود جز از اهل نفاقچارهٔ این درد بیچاره است علم و اتفاق
خواهی از توضیح عالم ای رفیقِ هم‌وطنگوشِ خود بگشا و توضیحات آن بشنو ز من
تا نگویی علم باشد منحصر در لا و لنیک فلزی کان مساوی هست در قدرِ ثَمَن
عالم آن را موزر و توپ و مسلسل می‌کندجاهل آن را صرف خاک‌انداز و منقل می‌کند
ور ز من خواهی تو حسن و اتفاق و اتحادجنگ ژاپونی و روسی را سراسر آر یاد
تا بدانی دولتی بی‌قدر و جاهی با نژادخانهٔ شاهنشهی چون روس را بر باد داد
اهل ژاپون تا به هم دیگر نپیوستند دستکی توانستند روسان را دهند این سان شکست
گر ز باد کبر و نار جهل برتابیم رویشاید آبِ رفتهٔ این خاک باز آید به جوی
لیک با این وضعِ ایران مشکل است این گفت‌وگویچون که ما کردیم اکنون بر دو چیزِ زشت خوی
نیمه‌ای از حالتِ افسردگی بی‌حالتیمنیمِ دیگر کارِ استبدادیان را آلتیم
گَهْ به مُلکِ ری به فرمانِ جوانی با شتابکعبهٔ آمالِ ملت را کنیم از بُن خراب
گاه اندر یزد با عنوان شور و انقلابانجمن سازیم و نندیشیم از این ارتکاب
غیر ما مردم که نارِ جَهلِمان افروختهتا به اکنون کی دَرِ بیت‌المقدس سوخته؟
این وطن در حالِ نَزع و خَصمَش اندر پیش و پسوَهْ چه حالِ نَزع کاو را نیست بیش از یک نفس
داروی او اتحاد و همتِ ما هست و بسلیک این فریادها را کی بود فریادرس
ای هواخواهانِ ایران نوبتِ مردانگی استپای غیر آمد میان نی وقت جنگِ خانگی است
تا که در ایران ز قانونِ اساسی هست نامتا دهد مشروطه آزادی به خیلِ خاص و عام
تا ز ظالم می‌نماید عدل سَلبِ احترامهر زمان این شعر می‌گویم پیِ ختمِ کلام
مجلسِ شورای ایران تا ابد پاینده بادخسروِ مشروطهٔ ما تا قیامت زنده باد
خود تو می‌دانی نِیَم از شاعرانِ چاپلوسکز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس
یا رسانم چرخ ریسی را به چرخ آبنوسمن نمی‌گویم تویی درگاه هیجا همچو طوس
لیک گویم گر به قانون مجریِ قانون شویبهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی