گنج

شمارهٔ ۱۰ - چکامه وطنی

قافیه: ونی۱۵ بیت
مرا بارد از دیدگان اشک خونیبر احوال ایران و حال کنونی
غریقم سراپای در آب و آتشز آه درونی ز اشک برونی
زبان آوران وطن را چه آمدکه لب بسته خو کرده با این زبونی
چه شد ملتی را که یزدان ز قدرتهمی داد بر اهل عالم فزونی
چنین گشته خونسرد و افسرده آنسانکه گویی کند دیوشان رهنمونی
نه گوشی است ما را که سازیم اصغازنای وطن صوت آن یرحمونی
نه چشمی که بینیم خوار اوفتادهدرفش کیان از کیان در نگونی
وزیری که باید مقام وطن رارساند به اعلی رهاند ز دونی
کند مستبدانه کار و نداندبود مملکت کنستی توسیونی
وکیلی که باید پی حفظ ملتکند بی‌قراری کند بی‌سکونی
دم نزع ایران کند با تفننبه تقلیل تکثیر رأی آزمونی
سرافراز سرکرده‌ای را که بایدبه هیجا قشون را نماید ستونی
سرآورده یکسر به طغیان و داردچو حیوان سرکش هوای حرونی
خلیل وطن را ز نمرودیان بینبه جان آتش از دردهای درونی
مگر آب شمشیر ابناء ایرانکند کار فرمان یا نار کونی