شمارهٔ ۳۸
عیب مفتی نه همین است که ساغر شکنداین حریفی است که دندان پیمبر شکند
شیخ...خر کیست که جوهر ریزدسنگ ... سگ کیست که گوهر شکند
کام در گردش جام است به چرخ اندازیدآسمان را بگذارید که محور شکند
غیر خال تو کزو و آه مرا خاک ببادما دگر پشه ندیدیم که صرصر شکند
دیده زان سنگدلم پهلوی داراست ولیسطوت سیل کجا سد سکندر شکند
نیست مرد صف مژگان تو این قطره خوندل مگر رستم زال است که لشکر شکند
توهم ای دیده نگه کن به رخش منعی نیستگر گدا گوشه ای از نان توانگر شکند
اجر آزادی صد مرغ اسیر است آن راکه به صیاد بگوید که مرا پر شکند
این نه مردی است که سرداریل از توپ و نظامتیپ بر سازد و طیش آرد وسنگر شکند
گاه در تنگه شوشی سپه روس دردگاه در پهنه گرگان صف خاور شکند
مردی آن است که یک حمله تهمتن تا زالصلح کل ساخته خصمانه به خود برشکند
تارک نفس جدل باره به پا در سپردگردن هستی ... به تن در شکند
هر کرا دستگه نفس شکستن سردارنیست محتاج که... دیگر شکند