شمارهٔ ۳۲
چرخ ... چه ویران چه کند آبادممن ز ویرانی و آبادی او آزادم
وه چه...شبان زان لب و دندان تا روزبه سها بر شد و پروین همه شب فریادم
آهم از آن دل... بدل شد به سرشکآب گشت آتش از اندیشه این پولادم
من همان روز فرو شستم از آزادی دستکه بدین دسته... اسیر افتادم
چندم این هستی...دهد باده بیادبده آن باده که هستی ببرد از یادم
هفت بودم که ازین حلقه ...گهربودم آزاد و هم اکنون که بر از هفتادم
من از این مردم...نیم در به نهادنکته ای هست که بر صورت اینان زادم
گر بدین گام و کمر چهره گر نطق و شبقبه ورق بر نکشیدی رقم ایجادم
وصف ارواح مکرم به چه سان می گفتمزن هفتاد و دو ملت ز کجا می گادم
داوری هاست بدین مردم... مراداد داد ار ندهد خسرو غایب دادم
آنکه از چاکریش بر همگان سردارمو آنکه با بندگیش از دو جهان آزادم