شمارهٔ ۲۳
بر دهان اندر همی... زلف یار بینمار ماه او بار دیدی ماه مار او بار بین
تا به دام اندر کشد ایمان و کفر از خال و زلفآن رخ... را هم سبحه هم زنار بین
گرنه در خوابی از آن... چشم نیم مستدر به گیتی فتنه آخر زمان بیدار بین
نی همی شد چهر از آن...خطم زر نابسیم خالص مرمرا شنگرف از این زنگار بین
با سکون او و آن سنگین دل آه و اشک منخشت در... دریا ابر بر کهسار بین
بر به یزدان بندد این... شر جبری نگربیند آن... جبر از خویشتن مختار بین
جان به مردن بردم از غوغای این...گانمرمرا از زندگانی بخت برخوردار بین
زان خط...اشکم ریخت و آهم گرم خاستدود آب انگیز بنگر ابر آذربار بین
پادشاهان سخن را خالی از...گیدیدن ار خواهی همی در موکب سردار بین