شمارهٔ ۱۰
دل از...گان بر کن که این خارنیارد جز گل...گی بار
بدین...مردم آزمودمنه رامش زآشتی خیزد نه پیکار
ازین...گانم هر سر مویهمی بر تن دم عقرب دم مار
کشد ور جان دهد... چرخمنه از من آفرین خیزد نه زنهار
پدر... در میرد نیاسانپسر... بر روید پدر سار
جز ارواح مکرم هر که بینمز حد سبحه تا دامان زنار
نجویندی بجز...گی کسبندانندی بجز... گی کار
چه گوئی ربع مسکون چار سوق استبه سوق مختلف ...بازار
بهر...دکان کافکنی چشمدرو ...گی انبار انبار
هر آنکش مالک مشتی ندانیدر او...گی خروار خروار
بجز...گان را زندگانیبدین...گان کاری است دشوار
از این ...ون خران گر ریش گاوینماند غم به ...یر اسب سردار