شمارهٔ ۴۱
زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنمباشد بدین وسیله غم از دل برون کنم
از بس رمیده خاطره از ذوق بی حضورساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم
خواهم هزار چشم و بهر چشم چشمه هاتا گریه بر مصیبت خود گونه گون کنم
از حالت برون من آگاه کس نشدکو محرمی که شکوه ز درد درون کنم
یغما چه می خوری غم دوران به دور جاممی خور که خاک بر سر دنیای دون کنم