گنج

شمارهٔ ۴۰

۶ بیت
من نه آن رند خرابم که به ساغر ساغرگردن از باده به تدریج توان آبادم
کاش از کوه خرابات سحابی خیزدسیلی انگیزد و از بن بکند بنیادم
نه به خود می روم اندر پی آن زلف به خممصطفی گفت علیکم به سواد الاعظم
من برآنم که جم البته به کف جام نداشتور همی داشت به کف جام چرا مردی جم
من که یک جام به صد عمر برابر نکنمتا تو ساقی نشوی دست به ساغر نکنم
صعوه لاغرم اما چو زنم بال هوسپنجه آلوده بهر صید کبوتر نکنم