گنج

شمارهٔ ۳۸

۸ بیت
از دست جورت ای شده دل خون، فگار چشمریزد مدام خون دلم در کنار چشم
منعم مکن که هست دل خسته بی قرارگر بر رخت گشایم بی اختیار چشم
نالد ز حسرت تو چو مرغ اسیر، دلگرید ز فرقت تو چو ابر بهار چشم
دارد ز خنجر مژه ات، زخم کارییتا دل نکشته بسمل از او بر مدار چشم
یک چشم بیش نیست مرا کاش صد هزاربودی که دیدمی رخت از صد هزار چشم
غیر از رخ تو نیست رخی در نظر مراچندانکه افکنم به یمین و یسار چشم
ای مه در انتظار وصال تو تا به کیشب تا سحر مرا بود اختر شمار چشم
چون دید تیر غمزه مردم شکار توبگریخت از مهابت او در حصار چشم