بخش ۱۱ - برهان اول
اگر رفت رستم به مازندرانبه تیغ و کمند و به گرز و سنان
پس از روزگاران به دیو سفیدسیه کرد چون شام صبح امید
تو بی تیغ و گرز و سنان و کمندنشستی ببالای رعنا سمند
به فیروز که تاختی ترک تازچو بر جرگه مرغکان جره باز
به نیروی سر پنجه زورمنددر آن مرتع از گاو و از گوسفند
هر آنچت به پیش آمد ای نامدارغنیمت کشیدی به صحرای خوار
زخون شقایق بهر سنگ دشتنوشته است تاریخ این سرگذشت
چنین بخت فیروز پی جم نداشتشجاعت به این پایه رستم نداشت
پدر کو که در روز میدان توبه مژگان کشد گرد جولان تو
کجا مام تا بیندت نیک عهدبیالایدت لعل شیرین به شهد
نیاکانت گو سر برآرند پاکچو نرگس به نظاره از تیره خاک
بدین برز و بالا تماشا کنندز نو زندگانی تمنا کنند
نپرورد این زال نامهربانخلف چون تو در مهد نه آسمان
فلک را به عهد تو نازندگیزمین را به مهدت برازندگی