گنج

شمارهٔ ۴

۱۹ بیت
زنی پارسا پیشه در مرز کاشبه پرهیز آوازه در پرده فاش
شبی دیده بر بست و خوابش ربودیکی زن به خواب اندرش رخ نمود
بر آورد کیر خری ز آستینکه ای از هوس رسته راستین
تو دانی که این گنج آراستهکه گیتی از او کام دل خواسته
زن و مرد مردانه خرد و درشتبر او دشمنانند از پیش و پشت
به زوروزر وزاری و هر چه هستنه آسان که دشوار آید به دست
شکاری فزون از کمند من استنگین سلیمان و اهریمن است
نه آسوده از دشمنم نی زدوستکه چشم جهانی به دنبال اوست
مرا تاب و توش نگهداشت نیستاگر شام باشد همی چاشت نیست
تو نیکو نشستی و پاکیزه روبه پاکی و پرهیزگاری گرو
چو پرهیزگار آن بدید این شنفتچو باغ گل اندر بهاران شکفت
در او نیک و بد آشکار و نهانزبر زیرش دریا شد و ناودان
به نرمی سندان دراز و درشتکه از گندگی در نگنجد به مشت
شره دیده آشنایی بدوختهوس خرمن پارسایی بسوخت
ستان اندر افتاد و پس داد پیشروان در سپردش به زهدان خویش
پریشان پشیمان خداوند تیردر او دوخت بینندگان خیر خیر
که این پیشه کیش نگهداشت نیستسپارنده را آنچه پنداشت نیست
برآن شد که از دل بر آرد خروشسپو زنده گفتش چه نالی خموش
یکی را که چشم جهان در پی استجز این گونه پاس آتش اندر پی است