شمارهٔ ۲
کهن راهرو پیری از برزرودچهل چله تن کاست بر جان فزود
به دانائی و دید و شور و شناختنفرمود یزدانش چندان نواخت
ولی روز وشب سال و مه زندگینکردی مگر در سر بندگی
تموز و دی و برگریز و بهارهماره همی زیستی روزه دار
شبان شامگه تا به هنگام چاشتنسودی بهم چشم شب زنده داشت
نمازی به نامیزد آغاز بامهمی از درازی کشیدی به شام
نه سودای مردم نه پروای ددروانی دل آسوده از نیک و بد
ندانم چه بودش نهان زیر پوستکه با آن خوش آئین که آهنگ اوست
بهرگاه کش نوبت خورد بودبخوردی فزون زآنچه در خورد بود
بسالی دو از بهر پاس چلهبه ویرانی از روستا شد یله
به خاتون خویش از پی پرورشسخن راند از کار خوان و خورش
شنیدم در آن روستا بهر زیستخورش خوشتر از آش گاورس نیست
بهر شب یکی ژرف آکنده دیکپرستار بردی بدان مرد نیک
بخوردی و پیرامن جایگاههمی ساختی از پلیدی تباه
یکی باره زافکندنی شد بلندبه گردش وی اندر میان چله بند
چو هنگامه چله آمد بسربرون شد همی خواستی چله گر
رها کرد پاپوش و شال و کلاهبدرجست از آن چنبر مغزکاه
زن و مرد یک گله شبگیر راپذیره شد از روستا پیر را
ببوسید نیک و بدش دست وپایکه ای رهروان را همی رهنمای
چه گل تازه زین بوستانت شکفتروانت چه دید آشکار و نهفت
سپهر و زمین را چه دیدی سرشتکدام است ما و ترا سرنوشت
نبرد از چه رست آتش و آب رادوئی چیست بیداری وخواب را
بگو تا گرفتار و آزاد کیستچه باشد خرابی و آباد چیست
به ما بینوایان همی کم و بیشیکی بهره بخش از تماشای خویش
بگفتا بدان هستی دیر پایکه هر نیستی زوست هستی فزای
چهل روز از پیش و پس چپ و راستدلم دیده بی کژی افکند و کاست
به چشم خرد آشکار و نهانهمی گه گرفته است دیدم جهان
مگو تا زمین هفت و گردون نه استجهان زیر و بالا گه اندرگه است